دير يا زودبايد به دنبال خدا بگردي ، چرا حالا نه ؟
Sooner or later you have to seek GOd، Why not now ?
![]()
به روان مادرم،زهرا-آینه
«افتادگی»،«عاطفه»،«پارسایی»-
که زندگی ام برایش،همه «رنج»
بود و وجودش برایم،همه «مهر»!
خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی رابسازد
از خود در او دمید.ولیلی پیش از آنکه باخبرشودعاشق شد
سالیانی ست لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد
زیرا خدا در او دمیده است وهرکه خدا در او بدمد.عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان..
خداگفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید
آزمونتان تنها همین است:وهرکه عاشق تر آمد
نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر
عشق، کمند من است.کمندی که شمارا پیش من می آورد
کمند مرا بگیرید.....
ولیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت:عشق،فرصت گفتگو است.گفتگو بامن.
با من گفتگو کنید...
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت:عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خدا.....


ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود
آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد
و هزارو یک گره آن را باز کند وچه سخت است
وقتی که ماهی کوچک عاشق شود .عاشق دریای بزرگ.
ماهی همیشه وهمه جا دنبال دریا می گشت ،اما پیدایش نمی کرد.
هر روز وهر شب می رفت،اما به دریا نمی رسید.کجا بود این دریای
مرموز گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت ،گم تر می شد وهر چه که
می رفت ،دورتر...ماهی مدام می گریست ،از دوری واز دلتنگی .و در اشک
و دلتنگی اش غوطه می خورد.همیشه با خود می گفت: «این جا سرزمین اشک هاست
اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند،چون هیچ وقت دریا را ندیدند،و فکر می کرد شاید
جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است».ماهی یک عمر گریست ودر اشک های
خود غرق شد ومرد،اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد.........................
قصه که به اینجا رسید، آدم گفت: «ماهی در آب بود ونمی دانست، شاید آدمی هم با خداست ونمی داند.وشاید
آن دوری که عمری از آن دم زدیم.تنها یک اشتباه باشد.»........
آن وقت لبخند زد .خوشبختی از راه رسید وبهشت همان دم برپا شد..............
لیلی،قصه راه پر خون را می نوشت.
راه بود و لیلی می رفت،مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود،معرکه بود.
میدان بود،بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود،گوی بود.لیلی،گوی میدان بود،بی چوگان.مجنون نبود.
لیلی زخم بر می داشت،اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود،لیلی تنها می باخت.زیرا قصه،قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود،نا پیدا و گم.
قصه عشق ، اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود،لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید،مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت : پس قصه،قصه من و توست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت : قصه نیست،راز است.
این راز من و توست.بر ملا نمی شود،الابه مرگ.لیلی،تو مرده ای.
لیلی مرده بود.
اسپندارمزدروز عشق شرقی رو به همه عاشقا تبریک میگم
درست جایی از زمان رهایمـ کردی
که هیٍچ ثانیه شماریً از آن نمی گذشتـ
میان زمین وآسمان
نه روی بازگشت به آسمان را دارمـ
نه پای رفتن تا زمین
اینجا تمامـ سیبها کرمـ خورده آند...
شال گردن سیاه وسفید تو.......


تو
(...)
For every child that has been born there is a chance to shine,
And everyone can have a dream until the end of time,
So live for every moment as the world keeps turning round,
And lift your hands up to the sky and say it loud and proud,
"I have been here, read my name, read my name! "
For every child that has been born there is a chance in life,
To try it all and be someone with what we have inside,
So don't give up and don't give in, just give it all instead,
And raise your voice above the crowd and let them know
You've said "I have been here, read my name, read my name;
With all I've got I've taken part, I've made a difference
To the world, I have been here just read my name!"
Endlessly amazing and inventive that we are, we dive the
Deepest oceans and we reach out for the stars,
And one day there will be a man across the universe,
Who'll say "I come from Planet Earth" and these will
Be his words; "I have been here, read my name, read my name;
With all I've got I've taken part, I've made a
Difference to the world, I have been here, just read
My name !"
And when the darkness has to fall and comes the end
Of days, then lift your hands up to the sky and say it
Once again....."I have been here and I have taken part,
I've made a difference to the world I have been here,
Just read my name!"
"I have been …just read my name.
I've taken …reach for the stars,
Across the …we come from Planet Earth."

نمي خواهم براي زيستن 
اكنون دگربر كن لباست را
نشانيها و تصاوير را .
من،
تورا اينگونه نمي خواهم 
هماره در هيبت ديگري،
دخترِ هميشه از چيزي.
تو را ناب مي خواهم ، آزاد
تو؛ بي هيچ كاستي .
مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان،
تنها تو، تو خواهي بود.
و آنگاه كه بپرسي مرا،
اوكه تو را مي خواند كيست؟
او كه تو را از آن خويش مي خواهد .
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوين را ، تاريخ را.
همه چيز را درهم خواهم شكست
تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كردهاند.
و به گاه ورود به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان
تو را خواهم گفت : 
”من تو را مي خواهم ، اين منم.“







به نام خدای کوروش کبیر
کجایی که ببینی دلا خونن
همه درگیر یه لقمه نونن
حتی جوونای ایرانت
دیگه هیچی از عشق نمیدونن
یه روز میاد که بجز یه نقشه
چیزی از ایران باقی نمونه
کسایی که رفتنو وجون دادن
به خدا واسه ی بهشت نبوده
انقد درگیرشدیم که غیرت
دیگه واسمون معنی نداره
کوروش بیدارشو وقت خواب نیست
شدیم طفلی که مادر نداره
هرکی میاد به اسم یه مادر
یه چیزی ازمون برمیداره
یه روز میاد که ای ایرانی
دیگه هیچی از خودش نداره
(به یاد کوروش کبیرکه خیلی وقته از ذهن ایرانیا رفته)

ای لنگر تسکین!
ای تکان های دل !
ای آرامش ساحل !
با تو ام
ای نور !
ای منشور!
ای تمام طیف های آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با تو ام ای شور ای دلشوره ی شیرین !
با تو ام
ای شادی غمگین !
با تو ام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
ای کاش ....
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش !
قیصرامین پور

بگذار زمان روی زمین بند نباشد....
وقتی تو به سوی افق پرکشیدی.....
دختری دلش شکست ...
دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
روبه نور بود بست
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
پشت در گذاشت
صبح روز بعد رفته گر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش
آب ودانه برد
رفت وتکه های آن دل شکسته را به
خانه برد
سال هاست
توی این محل با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفته گر
سال هاست عاشق است
(چای با طعم خدا)

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یك روز رسید كه قلبش ترك برداشت

به دنبال خدا نگرد
ديروز حسين (ع) رابه ضرب تيغ وسنگ آزردند
وچندي پيش،عيسي(ع) گفت:خدايا اينان را ببخش.
چندي پيش بر سر عيسي(ع)تاج خار نهادند ودرکوچه هابه راهش انداختند
وديروز حسين(ع)گفت:کجاست ياري کننده اي که مرا ياري کند!
ديروز،آري همين ديروز،خورشيدِ پيکر حسين(ع) بر نيزه بود
وچندي پيش،عيسي(ع) گفت:اينان نمي دانند چه مي کنند.
چندي پيش،آري چندي پيش،صليب،عيسي را بر بلنداي آسمان کشيد
وديروز حسين(ع)گفت: .....پس آزاده باشيد.
وامروز،زير چکمه انديشه هايمان،پيکر مظلومان را له مي کنيم،
سرهايشان را بر نيزه هاي ناداني مي افرازيم
وکف مهربانان را،با ميخ هاي اعمالمان بر صليب خودخواهي مي کوبيم،
وخود،برمصائب مسيح(ع) وحسين (ع) مي گرييم.
جبران خليل جبران

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟؟؟
یک جایی یک غریبه می شود
همان اتفاق ناخوانده زندگیت که سالها به آرزویش نشسته بودی
اما ...
او فاتحه کل زندگیت را یک جا میخواند !
(هرجاسخن از اعتماد است من قه قه می خندم...)
بیا محبوبم.تا بنوشیم در جام زنبق ها
واپسین جرعه های اشک زمستان را .وبه آواز پرندگان
تسکین بخشیم روحمان را.وسر خوش در دل نسیم سکرآور
سرگردان شویم .....
(جبران خلیل جبران)
سلام فرشته های بی بال من.امیدوارم همتون خوب باشید
می خوام ازتون یه سوال بپرسم .برام جوابش خیلی مهمه
پس فکر کنیدو جواب بدید.لطفا هر کسی ام شانسی میاد
وبم جواب بده ممنون از همتون.
عشق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پشت شيشه برف می بارد
قرآن! من
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان
چشم هایشان
دست هایشان
مهربان است ..كه دلت میخواهد
یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی
و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان
وقتی نامهربان میشود چگونه است
در نهایت حیرت تو
میبنی
مهربان تر میشوند انگار
بدیت را با خوبی
نامهربانی ات را با مهربانی
پاسخ میدهند
چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی

بال هاي سياه شب.دامان سپيد پوش از برف طبيعت را در آغوش
گرفته بود.باد شمال در ژرفاي انديشه تاراج باغ ها فرورفته بود
و مردمان خيابان ها رها مي نمودند تا در خانه هاي خود امن و
آسايش يابند.آن جا در گوشه اي دورافتاده از شهر كلبه اي مخروبه
و مدفون به زير برف .دل به فروريختن داشت .در كنج تاريك
كلبه در بستري محقر.جواني در حال مرگ آرميده بود و نگاه
بر نور چراغي داشت كه سوسو زنان از تنوره باد بود.مردي
در بهار زندگاني و در انديشه فرارسيدن لحظه شيرين رهايي
از قيد وبند زندگاني رو به انتهاي خويش.مشتاق در انتظار
لحظه ديدار مرگ بودو بر چهره رنگ پريده اش.سپيده اميد
بر لبانش.لبخندي غم انگيزو در چشمانش.بخششي نمايان بود.
او شاعري بود در ميان مال اندوزان.كه از گرسنگي رو به
مرگ داشت.او آمده بودتا در اين دنيا.به قلب انسان هااز گفتار
سال ها پيش از اين
زير يك سنگ گوشه اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم همين
يك كمي خاك كه دعايش
پرزدن آن سوي پرده هاي آسمان بود
آرزويش هميشه
ديدن آخرين قله ي كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
راستي
از همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم....
(چاي با طعم خدا)

حق با تو بود